. . . سالها گذشته است و سالها ست که در این ده دور
افتاده ام . نه آدمی هست که وقتم را با حرفی، درددلی،
با مصاحبتی بگذرانم ، نه برو بیائی ، نه زن و بچه ای ،
هیچ چیز جز وقت فراوان و آفتاب تابان و سکوت و آرامش
سرسام آور و آسمان بی ابر و دشتهای پر درخت نیست .
گاهی مجبورم به کارگرهای ایرانی و افغانی بفهمانم که
من برای انجام وظیفه به این خراب شده آمده ام ، برای
به زانو در آوردن آفات گیاهی و بالا بردن کیفیت محصول .
تغییر جنس خاک و آب . . . امّا فکر و حواس من جائی دیگر
است ، جائی ماورا ء اتفاقهای کوچک زمینی و حادثه های
حقیر روزانه . بعد از اتمام ساعات کاری روزانه ، هر چه
می خواهم از خاطرات گذشته و برنامه های پیش بینی
نشده ی آینده فرار کنم ، نمی شود . شانه به شانه ام راه
می آیند ، نفس می کشند، کنارم روی تخت دراز می کشند،
می نشینند ، سر میز با من غذا می خورند و در تنهائی هایم
با من سیگار می کشند . . . باخاطراتم تا آن سر دنیا می روم
و بر می گردم . گاهی فکر میکنم ؛ اهمیت ندارد ، تا جوان بودم
برای آینده نقشه کشیدم و کار کردم و کار کردن مثل نفس
کشیدن ، خواستن ، مثل بودن ، مثل یک اتفاق ضروری و
طبیعی از درونم می جوشید و هنوز هم می جوشد و حالا
که عمری را سپری کرده ام ، گذشته همچون جملاتی بلند ،
متصل ، کوبنده و گاهی با شکوه در ذهنم ، در مرکز روحم ،
در زندگی ام جاری ست . . .
روز ها مثل برق و باد می گذرند ، نیم قرن گذشته است .
ابتدای سرازیری . گذشته ام را مرور می کنم. یک عمر
حرف زده ام . از عقایدم _ درست یا نا درست _ با صمیمت
و سادگی دفاع کرده ام . همیشه وسط گود بوده ام و این
بودن بخشی اساسی از حیات فکری ام بوده و حالا این
خاموشی و فراموشی را چگونه تفسیر کنم ؟ این میل به
سکوت و انزوا از کجا آمده و چگونه در جانم رسوب کرده
است ؟
دلم می خواهد بنویسم ؛ شروع به نوشتن می کنم ، غرق
در فکر و قلم در دست ، امّا جملات نامربوط . خط می زنم .
کاغذی را مچاله میکنم و کاغذی دیگر بر میدارم . چه کنم؟
که هر چه می اندیشم در تمام طول زندگی ام پایبند به
" تعهد " بوده ام. من ِ محصور در این چهار دیواری ، ناتوان
از نوشتن و یافتن حرفی برای گفتن یا رویائی هستم . . .
باغ ِ بچگی ، شهداد ِ کودکی ، محو و رنگ باخته ، آرام آرام
از انتهای ذهن مکدر و غبار گرفته ام پدیدار می شود . پشت
درختان سبز پرتقال پسر بچه ی لاغر سه – چهار ساله ای و
کمی آنطرف تر از او ، دختر سه ساله ی همسایه ایستاده
است ... صورتها مثل عکسهای افتاده روی هم ، به هم
می آویزند و از پیش نظرم می گذرند . هزار هزار فرسخ از
خاطرات شهداد دورم . به اندازه ی یک ابدیت . روزهای گرم
شهداد ، دستهای مهربان پدر ، صورتهای آشنای برادرانم ،
صدای دختر همسایه ، نخلستانهای خاک گرفته و نگاه
نوازشگر مادرم به گوشه و کنار خاموش قلبم تلنگر می زند . . .
حالا چهل و نه سال از آن تاریخ می گذرد ، چهل و نه سال ِ
طولانی ، پر ماجرا ، پر از نشیب و فراز . . .
باز به عقب بر میگردم ، دوازده سال دارم و دوازده هزار بار
به توان صد ، بیش از حد تحمل و وسعت ِ قلب و روح
کوچکم ، عاشقم . دقیقه های مجذوب و خاطره های
مضطرب عشق _ اولین عشق _ مرا در خود فرو میکشد،
خودم نیستم و با اینهمه غمگینم . شعر می گویم و
خیالاتی بلند دارم . . .
به اتاقم بر میگردم ، به اتاقی کوچک و آبی و آرام در انتهای
عمارت محمد آباد . در و پنجره را می بندم . باید آبی به سر
و صورتم بزنم ، نگاهی به خودم می اندازم ، ریشم در آمده
و زیر چشمهایم چین افتاده است . توی آئینه تصویر رنگ و
رو رفته ی مردی مسن را می بینم که موهای سرش به
سفیدی می زند و شباهت دوری با من دارد و در پشت
ذهن آشفته ام ، در پشت کتابهای تمام و نا تمام و انبوه
آدمها و حرفها و در لابه لای حادثه ها و خاطره های پراکنده،
پسر بچه ی دوازده ساله ای را می بینم که روی تخته
سنگی نشسته و چشمانش خیره به ذره های چرخان نور
در هواست ، و فکر می کنم که تمامی باورهایم مثل
رشته های بی ریشه ، پنبه شده اند . . .
من کجا هستم ؟ نیمه شب است یا نزدیک سحر ؟
نمی دانم . انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه ی پر هیاهو
نشسته ام ، میان بی نهایت گذشته و میان بی نهایت فردا .
نگاهی شتاب زده به ساعتم میکنم . ساعت را روی هفت و
نیم صبح کوک می کنم. همسرم نیست . باید فردا دخترم
را سر وقت به دانشگاه برسانم . می خواهم به خودم حالی
کنم که وقت می گذرد که زمان فرصت نمی دهد که زندگی
با تمام حادثه ها ، فکر ها ، فرصت ها ، از کنار من در حال
عبور است . و من ، من ِ خسته در حاشیه ی تاریخ می پلکم .