تبليغاتX
خلوت دل
 
من

پنجره بر دوش ٬ به دنبال

                           نسیمم .

نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

 . . . سالها گذشته است و سالها ست که در این ده دور

افتاده ام . نه آدمی هست که وقتم را با حرفی، درددلی،

با مصاحبتی بگذرانم ، نه برو بیائی ، نه زن و بچه ای ،

هیچ چیز جز وقت فراوان و آفتاب تابان و سکوت و آرامش

سرسام آور و آسمان بی ابر و دشتهای پر درخت نیست .

گاهی مجبورم به کارگرهای ایرانی و افغانی بفهمانم که

 من  برای انجام وظیفه به این خراب شده آمده ام ، برای

به زانو در آوردن آفات گیاهی و بالا بردن کیفیت محصول .

تغییر جنس خاک و آب  . . . امّا فکر و حواس من جائی دیگر

است ، جائی ماورا ء اتفاقهای کوچک زمینی و حادثه های

حقیر روزانه . بعد از اتمام ساعات کاری روزانه ، هر چه

می خواهم از خاطرات گذشته و برنامه های پیش بینی

نشده ی آینده فرار کنم ، نمی شود . شانه به شانه ام راه

می آیند ، نفس می کشند، کنارم روی تخت دراز می کشند،

می نشینند ، سر میز با من غذا می خورند و در تنهائی هایم

با من سیگار می کشند . . . باخاطراتم تا آن سر دنیا می روم

و بر می گردم . گاهی فکر میکنم ؛  اهمیت ندارد ، تا جوان بودم

برای آینده نقشه کشیدم و کار کردم و کار کردن مثل نفس

کشیدن ، خواستن ، مثل بودن ، مثل یک اتفاق ضروری و

طبیعی از درونم می جوشید و هنوز هم می جوشد و حالا

که عمری را سپری کرده ام ، گذشته همچون جملاتی بلند ،

متصل ، کوبنده و گاهی با شکوه در ذهنم ، در مرکز روحم ،

در زندگی ام جاری ست . . .

روز ها مثل برق و باد می گذرند ، نیم قرن گذشته است .

ابتدای سرازیری . گذشته ام را مرور می کنم. یک عمر

حرف زده ام . از عقایدم _ درست یا نا درست _ با صمیمت

و سادگی دفاع کرده ام . همیشه وسط گود بوده ام و این

بودن بخشی اساسی از حیات فکری ام بوده و حالا این

خاموشی و فراموشی را چگونه تفسیر کنم ؟ این میل به

سکوت و انزوا از کجا آمده و چگونه در جانم رسوب کرده

است ؟

دلم می خواهد بنویسم ؛ شروع به نوشتن می کنم ، غرق

در فکر و قلم در دست ، امّا جملات نامربوط . خط می زنم .

کاغذی را مچاله میکنم و کاغذی دیگر بر میدارم . چه کنم؟

که هر چه می اندیشم در تمام طول زندگی ام پایبند به

" تعهد " بوده ام. من ِ محصور در این چهار دیواری ، ناتوان

از نوشتن و یافتن حرفی برای گفتن یا رویائی هستم . . .

باغ ِ بچگی ، شهداد ِ کودکی ،  محو و رنگ باخته ، آرام آرام

از انتهای ذهن مکدر و غبار گرفته ام پدیدار می شود . پشت

درختان سبز پرتقال پسر بچه ی لاغر سه – چهار ساله ای و

کمی آنطرف تر از او ، دختر سه ساله ی همسایه ایستاده

است ... صورتها مثل عکسهای افتاده روی هم ، به هم

می آویزند و از پیش نظرم می گذرند . هزار هزار فرسخ از

خاطرات شهداد دورم . به اندازه ی یک ابدیت . روزهای گرم

شهداد ، دستهای مهربان پدر ، صورتهای آشنای برادرانم ،

صدای دختر همسایه ، نخلستانهای خاک گرفته و نگاه

نوازشگر مادرم به گوشه و کنار خاموش قلبم تلنگر می زند . . .

حالا چهل و نه سال از آن تاریخ می گذرد ، چهل و نه سال ِ

طولانی ، پر ماجرا ، پر از نشیب و فراز . . .

باز به عقب بر میگردم ، دوازده سال دارم و دوازده هزار بار

به توان صد ، بیش از حد تحمل و وسعت ِ قلب و روح

کوچکم ، عاشقم . دقیقه های مجذوب و خاطره های

مضطرب عشق _ اولین عشق _ مرا در خود فرو میکشد،

خودم نیستم و با اینهمه غمگینم . شعر می گویم و

خیالاتی بلند دارم . . .

به اتاقم بر میگردم ، به اتاقی کوچک و آبی و آرام در انتهای

عمارت محمد آباد . در و پنجره را می بندم . باید آبی به سر

و صورتم بزنم ، نگاهی به خودم می اندازم ، ریشم در آمده

و زیر چشمهایم چین افتاده است . توی آئینه تصویر رنگ و

رو رفته ی مردی مسن را می بینم که موهای سرش به

سفیدی می زند و شباهت دوری با من دارد و در پشت

ذهن آشفته ام ، در پشت کتابهای تمام و نا تمام و انبوه

آدمها و حرفها و در لابه لای حادثه ها و خاطره های پراکنده،

پسر بچه ی دوازده ساله ای را می بینم که روی تخته

سنگی نشسته و چشمانش خیره به ذره های چرخان نور

در هواست ، و فکر می کنم که تمامی باورهایم مثل

رشته های بی ریشه ، پنبه شده اند . . .

من کجا هستم ؟ نیمه شب است یا نزدیک سحر ؟

نمی دانم . انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه ی پر هیاهو

نشسته ام ،  میان بی نهایت گذشته و میان بی نهایت فردا .

نگاهی شتاب زده به ساعتم میکنم . ساعت را روی هفت و

نیم صبح کوک می کنم. همسرم نیست . باید فردا دخترم

را سر وقت به دانشگاه برسانم . می خواهم به خودم حالی

کنم که وقت می گذرد که زمان فرصت نمی دهد که زندگی

با تمام حادثه ها ، فکر ها ، فرصت ها ، از کنار من در حال

عبور است . و من ، من ِ خسته در حاشیه ی تاریخ می پلکم .

 

نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 |

نوشته شده توسط رهگذر در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 |