غیر او گر دیگری می داشتم
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیندیشم
می خواهم به آن پرنده ی خیس ٬
به آن پرنده ی خسته ...
به خودم بیندیشم.
(سید علی صالحی )
...نیمه ی آبان بود و آسمان چند روزی بود که
می بارید٬ یک ساعتی از غروب گذشته بود٬
غروب روزی که سرتاسرش در مطب دکتر و
آزمایشگاه و داروخانه سپری شده بود.در اتاق
انتظار نشسته بودم با چند تایی از زنان و
دختران فامیل که هر یک کتابی در دست
داشتند و دعا می خواندند...
صدای ناله های دردناک همسرم از اتاق
کناری می آمد . با هر صدای ناله٬ همه ی
حاضرین سرها را از روی کتاب بالا می آوردند
و به یکدیگر نگاه می کردند .دعای تهلیل را
که شروع کردم صدای ناله ها تبدیل به فریاد
شد٬فریبا گفت:خدا بهش رحم کنه و عمه
خانم که سعی می کرد با خونسردی رفتار
کند جواب داد:حالا که همه جور امکاناتی
هست ٬جای نگرانی نیست .دعای تهلیل که
تمام شد صدای فریادی تمام فضا را پر کرد و
به دنبال آن صدای گریه ی نوزادی لبخند را بر
لب حاضران نشاند در اتاق باز شد و خانم
پرستار سرش را بیرون آورد و گفت :مبارک ببه
٬ ایته گل پسر ایسه.
آهسته از پله ها پایین اومدم ٬بارانی ریز و سرد
آسمان سیاه شب را به زمین می دوخت ٬
احساس کردم که تمامی جهان از آن من است...
به تلفنخانه رفتم و به مسئول کاریر گفتم:
شماره ای در کرمان می خواهم...
..........................................................
همه ی آن سال های خوب و بد آرام آرام
سپری شد.صبح جمعه ی اواخر دی ماه٬با
صدای زنگ تلفن بیدار شدم و به دنبال آن
صدای دخترم را شنیدم که با هیجان می ـ
گفت:فائزه به دنیا آمد.
به بیمارستان که رسیدم عروسم را دیدم که
بیهوش روی تخت دراز کشیده بود و محمد
کنارش ایستاده بود با تکیه برچوب زیر بغل و
حالا تمامی جهان از آن او بود.
همان طور که نگاه میکردم٬احساس کردم که
خستگی سال های بر باد رفته از تنم بیرون
می رود .آن سو تر یک جفت چشم سیاه ـ
کوچک و کنجکاو گویی می خواست فکرم
را بخواند.